X
تبلیغات
غزل ها و شعر های تنهایی

غزل ها و شعر های تنهایی

عشق های شکست خورده

بگذار زمین روی زمین بند نباشد

 

 

بگذار زمین روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار كه ابلیس در این معركه یكبار

مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا

بر گردن آن سیب كه چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای كاش

این قصه همان قصه كه گفتند نباشد

ای كاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده كه دادند نباشد

یك بار تو در قصه ی پر پیچ و خم ما

آن كس كه مسافر شد و دل كند نباشد


آشوب همان حس غریبی ست كه دارم

وقتی كه به لب های تو لبخند نباشد

در تك تك رگ های تنم عشق تو جاریست

در تك تك رگ های تو هر چند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست كه یك عمر...

زنجیر نگاه تو كه پابند نباشد...

وقتی كه قرار است كنار تو نباشم

بگذار زمین روی زمین بند نباشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:34  توسط h.m  | 

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری

 

 

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری

مـی شود دســت از اعـــدام دلـــم بــرداری ؟

 دل من مـــال تو شد پـس دل خود را مَشِـکن

بگذر از کشـتـن و ســرسختـی  وخـود آزاری

ثبــت کن محــض سند مصـــرع بعــدی مـــرا

" تــو در اعمـاق دلـــم مثـــل خدا جــا داری "

لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است

واقعــاً دســـت مـــریـــزاد عجــب ســـالاری !

حکــم سختیـست ، بیا بگـــذر و آقـــایـی کن

تو که در قصـــر دلـم حـاکم وســـردمـــــداری

 شهـــرونـدانه تقــاضــــای خــودم را گفــــتم

بررسی کـن بـه کـَـرَم چـون که تو فرمانداری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:11  توسط h.m  | 

بلـبل بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد

 

 

وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد

تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد

عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی

گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد

حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود

بلـبل  بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد

من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو

حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد

لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت

مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد

من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من

یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ  سـَـــم می آورد

جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس

حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:9  توسط h.m  | 

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

 

 

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

 

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 15:29  توسط h.m  | 

قهرمانم توئي و از تونشاني هم نيست

 

زير اين سقف كه پا بند تكاني هم نيست

 

لرزش شعر نباشد ، هيجاني هم نيست

 

شب !براي تب آيينه دراز است اما

 

شعر اگر باشد و ديدار تو آ ني هم نيست

 

چه كنم چشم تو بر چشم من آوار شده ست

 

سر ِ اين زلزله جاي نگراني هم نيست

 

تو به ابري تر از اين فاصله مي انديشي

 

من به اين در د كه رد هيجاني هم نيست

 

عقده ي شعر مزين به نگاهت شده است

 

گيرم اين عقده نه!غده! سرطاني هم نيست

 

اين چه بيماري حادي ست كه پيدا كردم؟

 

قهرمانم توئي و از تونشاني هم نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 15:27  توسط h.m  | 

ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند

 

وقتی که تمام شیرها پاکتی اند

 

وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند

 

وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد

 

ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:25  توسط h.m  | 

عاشق شدنم ، حماقتی بیش نبود

 

وقتی که غم عشق تو در پیش نبود

 

اینقدر دلم اسیر تشویش نبود

 

هر جور حساب می کنم می بینم

 

عاشق شدنم ، حماقتی بیش نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:24  توسط h.m  | 

پس ایستاده ای خبرم را بیاورند

سلام دوستان عزیز

 

با تبریک سال جدید و آرزوی خوبی و خوشی و سلامتی

و آخریش رو نگفتم چون شاید برای همه صدق نکنه اما

بزار برای اونایی که صدق میکنه بگم آرزوی یه دنیا عشق

میکنم و امیدوارم لحظات خوبی رو در سال جدید در کنار

خانواده و هر کسی که دوستش دارید بگذرونید

 

با آخرین شعر سال ۸۹ با شما خداحافظی میکنم

 

البته ببخشید که غمگینه ولی حال و هوای من این روزها

همین طوریه و این شعر ها بهم میچسبه

 

 

پس ایستاده ای خبرم را بیاورند

 

جسمم که نیست، بلکه سرم را بیاورند

 

در ایستگاه منتظری تا مسافران

 

آن کفش های دربه درم را بیاورند

 

توی شناسنامه ی تو مانده نیمه ام

 

شاید که نیمه ی دگرم را بیاورند

 

شاید که در کتاب تو قائم مقامها

 

منشور چشمهای ترم را بیاورند

 

این بار چشمهای شما حرف می زنند

 

تا شعرهای کور و کرم را بیاورند

 

من مدتیست از نت پرواز ها پرم

 

کاری کنید بال و پرم را بیاورند

 

نه ! ... این منم : شبیه به دی ماه یک درخت

 

گنجشکها فقط تبرم را بیاورند

 

 بیهوده دل مبند که اصلا قرار نیست

 

نام و نشان مختصرم را بیاورند

 

شش سین بچین به سفره ی عیدت ، دعا بکن

 

  همراه این بهار سرم را بیاورند !

 

بدرود تا سال جدید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:4  توسط h.m  | 

باید تو هم برای خودت زندگی کنی

 

 

من لایق تو نیستم آری از این به بعد...

 

فهمیده ام که دوست نداری از این به بعد...

 

باران که قید باغچه ها را نمیزند!

 

باران قرار بود بباری از این به بعد

 

تا کوچه از حضور شما مفتخر شود

 

باید دوباره یاس بکاری از این به بعد

 

یخهای قله های غرور آب میشود

 

در دشت های سبز تو جاری از این به بعد

 

چیزی نمانده است از آن روزها بجز

 

یک زخم چرک کرده کاری از این به بعد

 

باید تو هم برای خودت زندگی کنی

 

جز انتظار مانده چه کاری از این به بعد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:11  توسط h.m  | 

زندگي زير سرِ توست اگرلج نكني

 

 

چند وقتي است كه من بي خبر ازحال توام

 

مثل يك سايه ي  مشكوك  به دنبال توام!

 

خوب من! بد به دلت راه مده چيزي نيست

 

من همان نيمه ي آشفته ی هر سالِ توام!

 

تو اگر باز كني پنجره اي سمتِ دلت

 

مي توان گفت كه من چلچله ي لال توام!

 

سالها گوش به فرمانِ نگاهت بودم

 

چند روزيست كه بازيچه ي اميال توام،

 

گِله اي نيست كه برداري ودورم ريزي

 

من همان ميوه ي پوسيده ي اقبالِ توام

 

مثل يك پوپكِ سرمازده در بارش برف-

 

سخت محتاج به گرماي پروبالِ توام!

 

زندگي زير سرِ توست اگرلج نكني

 

باز هم مال خودت باش خودم مال توام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:7  توسط h.m  | 

عاشق نمی شوی سر اين شرط بسته ام

 

 

من خواستم که خواب و خيال خودم شوی

رويا شوی اميد محال خودم شوی

لرزيد دستهايم و سرگيجه ام گرفت

آوردمت دليل زوال خودم شوی

يا در دلم شناور يا بر تنم روان

ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی

هر روز بيشتر به تو نزديک می شوم

چيزی نمانده است که مال خودم شوی

حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار

تا قطره قطره گريه به حال خودم شوی


عاشق نمی شوی سر اين شرط بسته ام

نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:0  توسط h.m  | 

دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم

 

 

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

بعد از چقدر اینطرف و آنطرف زدن

فهمیدهام که در هوسی جز تو نیستم

یک آسمان اگر چه برویم گشوده است

من راضیم که در قفسی جز تو نیستم

حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز

دیگر به فکر هیچکسی جز تو نیستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:58  توسط h.m  | 

بايد کمک کنی کمرم را شکسته اند

 

 

بايد کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند - پرم را شکسته اند

نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخ های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دوروبرم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهانهای هرزه گو

با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:55  توسط h.m  | 

من بی تو ... بی تو با چه کسی زندگی کنم

 

 

ایـــن روزها تــمام حـواسـم بـه زنـدگیـست

 

  ترجـیـح مـی دهــم نفسی زنـــدگــی کـــنم

 

  ترجـیـح می دهــم شـده حتـی به زور وهـم

 

  با هــر بـهانه ای ٬ هوسی ... زنــدگـی کــنم

 

  حتی اگـر ... اگـر بشــود پشــت پلــک هـات

 

  در پشــت میــله ی قفسی زنــدگــی کنـم ـ

 

زیباست ! ـ اینکه قید مرا ... نه نمی شود

 

   من بی تو ... بی تو با چه کسی زندگی کنم

  

   شـیریـن من حقــیقـت من تلخ ـ تلخ نیســت

 

   رفتـی کــه بـا خـیال گسی زنــدگـــی کــــنم

  

   بعد از تو هیــچ کس ... به خــدا مثل تو نشـد

 

   بعــد از تو نه ... نـشد نفسی زنــدگــی کــنم

 

    حــالا تــمـــام ثــانیـــه هـــا ... آرزو شـــدنـــد

 

    شــایــد دوبـــاره تـــو بــرسی زنــدگـــی کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 0:13  توسط h.m  | 

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

 

 

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

همچون نسیم میگذرد تا به رفتنش

چون بوته زار دست برایش تکان دهم

دل برده از من آنکه زمن دل بریده است

دیگر دی این قمار نباید زیان دهم

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

یوسف فروختن به زر ناب هم خطا است

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 0:6  توسط h.m  | 

با عشق ممکن است تمام محالها

 

 

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها معادله ها احتمالها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محالها

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 0:4  توسط h.m  | 

هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه

 

 

عشق تا بر «دل» بیچاره فروریختنی است

دل اگر کوه! به یکباره فروریختنی است

خشت بر خشت برای چه به هم بگذارم

من که دانم دیواره فروریختنی است

آسمانی شدن از خاک بریدن میخواست

بی سبب نیست که فواره فروریختنی است

از زلیخای ِ درونت بگریز ای یوسف

شرم این پیرهن پاره فروریختنی است

هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه

ماه در آب همواره فروریختنی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 14:25  توسط h.m  | 

شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق!

 

 

هم دعا کن گِره از کار ِ تو بگشاید عشق

هم دعا کن گِره ی تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلبِ موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

عاقبت راز ِ دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گُل کرد

می توان سوخت، اگر امر بفرماید عشق

پیله ی رنج ِ من، ابریشم ِ پیراهن شد

شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 14:23  توسط h.m  | 

آبرویم را فدای آبرویت می کنم

 

 

بین رویاهای هر شب جستجویت می کنم

 

 

گل عشق منی هر لحظه بویت می کنم

 

 

برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

 

 

ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم

 

 

یک بغل شعر و غزل را از نگاهت چیدم و

 

 

این غزلها را فدای آرزویت می کنم

                                            

 

سبز در رویایم امشب گر شوی ای صبح جان

 

 

با دل رنجیده ی خود رو به رویت می کنم

 

 

دوستت دارم ولی من با تمام قصه ها

 

 

خویش را قربان یک تار مویت می کنم

 

 

لایقت شاید نباشد لیک یک شب عاقبت

 

 

آبرویم را فدای آبرویت می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 14:22  توسط h.m  | 

جــامــانده ام

 

 

جــامــانده ام ، تو رفته ای امـّـا بدون من

بـَُردی تـمــام زنـدگــــی ام را بدون من

 تو رفـتــه ای و پشت سرت آب می شـوم

روشن تر است صبـح تو ، فــردا بدون من

 تنهــا به فکر رفتن از این شـهــر بودی و

اصــلاً مـهــم نبود که بـا ... یـا بدون من

 عــادت چـقــدر زود مـرا از دل تو شست

خــو کـرده ای به چـرخش دنیا بدون من

 گفتی نمی روی به بهشتی که بی من است

حـــالا نشستـه ای لـب دریـــا بدون من

 بـــاور نـمی کـنـم که بخواهی برای خود

دنیـــای سبــزِ مخملـی ات را بدون من

ایـن جــاده ها که از تو مرا دور کرده اند...

از مـن گــرفـته اند تـو را تـــا بدون من –

دور از نـگــاه مضطـربم عـاشقت کنند ...

خوش بـاش تا همیشه و هرجا بدون من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 1:37  توسط h.m  | 

ما زياران چشم ياری داشتيم

 

 

حالم بد نيست غم کم می خورم

 

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

 

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند

 

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

 

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

 

 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

 

خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

 

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم

 

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

 

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

 

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

 

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

 

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!

 

من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن

 

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

 

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شيرين! شاد باش

 

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 

آه! در شهر شما ياری نبود

 

قصه هايم را خريداری نبود

 

واي! رسم شهرتان بيداد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از درو ديوارتان خون می چکد

 

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 

خسته ام از قصه های شوم تان

 

خسته از همدردی مسموم تان

 

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

 

اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فريادتان

 

بيستون در حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

 

بويی از فرهاد دارد تيشه ام

 

عشق از من دورو پايم لنگ بود

 

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

 

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 

هیچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!

 

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه !

 

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

 

هر که با ما بود از ما می گريخت

 

چند روزی هست حالم ديدنیست

 

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 

گاه بر روی زمين زل می زنم

 

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

" ما زياران چشم ياری داشتيم "

 

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 2:20  توسط h.m  | 

تو دیدی اشک چشمم را ولی بی اعتنا رفتی

 

 

تو دیدی اشک چشمم را ولی بی اعتنا رفتی

سکوت گریه هایم را شنیدی ، بی صدا رفتی

همیشه این سوال بی جواب آواره ام میکرد:

مرا لایق ندیدی؟ سیری از من؟ یا ...چرا رفتی؟

من و یادت همیشه باهمیم عاشق تر از دیروز

رفیق نیمه راه عشق ! بدون ما کجا رفتی ؟

عجب دنیای بی رحمی ! تو می رفتی ویک عاشق

تو را با گریه هایش بدرقه می کرد ، تا رفتی

مسیر کوچه های رفتنت بن بست تقدیر است

چرا از سرنوشت عاشقت ، نا آشنا رفتی ؟

 

محمد مهدی امیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 22:47  توسط h.m  | 

بالاتر از سیاهی چشمت سیاه نیست

 

 

بالاتر از سیاهی چشمت سیاه نیست

جز امتداد پلک تو شب را پناه نیست

ای کاش در سیاهی چشم تو گم شوم

تا باورت شود که دلم سربه راه نیست

با رقص زلفهای تو در سینه ی نسیم

در پیچ و تاب موی تو ماندن گناه نیست

دست خودم که نیست ببین عاشقت شدم

با آن بهانه ای که بجز یک نگاه نیست

دست مرا رها کنی از دست می روم

دلخور نشو که جز تو کسی تکیه گاه نیست

باید برای دیدن تو چشم را شکست

تردید من شکسته که این اشتباه نیست

 

محمد مهدی امیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 22:26  توسط h.m  | 

سیرم از زندگی و از همه كس دلگیرم

 

 

سیرم از زندگی و از همه كس دلگیرم



آخر از این همه دلگیری و غم می میرم



پرم از رنج و شكستن، ‌دل خوش سیری چند ؟



دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم



هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد



بی سبب نیست كه روی از همه كس می گیرم



تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها



اینچنین كرده در آیینه هستی پیرم



بس كه تنهایم و بی همنفس و بی همراه



روزگاریست كه چون سایه بی تصویرم



دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند



دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 22:9  توسط h.m  | 

اي عشق چه مي شد راحت بگذاري دل بي حوصله ام را.

 

 

يك روز بيا تا كه بگويم گله ام را

 

كوتاه كنم از دل تو فاصله ام را

 

من ماندم و هيچ نمانده است زمن, هيچ

 

اين جا كه زده دزد ره قافله ام را

 

اين شوق به اوجش برساند نه پر و بال

 

بگذار ببندد پر چلچله ام را

 

ايهام نگاهش چقدر مبهم و سخت است

 

اي كاش, كسي حل بكند مساله ام را

 

يك عمر سرودم به هوا خواهي چشمت

 

يك لحظه ندادي به نگاهي صله ام را

 

من خسته از اين غربتم اي عشق چه مي شد

 

راحت بگذاري دل بي حوصله ام را.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:41  توسط h.m  | 

رفتم به پاي دار ولي سر نداشتم

از دوست ضربه خوردم و باور نداشتم

 

اين هم توقعي كه ز كافر نداشتم

 

از پشت دشنه خوردم و از رو به رو فريب

 

دست از تب رفاقتمان بر نداشتم

 

دوران انتقام رفيقان نا رفيق

 

روزي فرا رسيد كه خنجر نداشتم

 

مي خواستم پيمبر دوران خود شوم

 

اما دل آوري چو ابوذر نداشتم

 

عمري نصيب گردن من دار هم نشد

 

رفتم به پاي دار ولي سر نداشتم

 

عامري

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:37  توسط h.m  | 

به شب و پنجره بسپار كه بر مي گردم

 

به شب و پنجره بسپار كه بر مي گردم

 

عشق را زنده نگه دار كه بر مي گردم

 

بس كن اين سر زنش "رفتي و بد كردي" را

 

دست از اين خاطره بردار كه بر مي گردم

 

دو سه روزي هم- اگر چند- تحمل سخت است

 

تكيه كن بر تن ديوار كه بر مي گردم

 

بين ما پيشترك هر سخني بود گذشت

 

عاشقت مي شوم اين بار كه بر مي گردم

 

گفته بودي دو سحر چشم به راهم بودي

 

به همان ديده بيدار كه بر مي گردم

 

پرده ي تيره ي آن پنجره ها را بردار

 

روي رف آيينه بگذار كه بر مي گردم

 

پشت در را اگر انداخته اي حرفي نيست

 

به شب و پنجره بسپار كه مي گردم.

 

اميد مهدي نژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:36  توسط h.m  | 

سيب, خدا, ها!, چه زود يادت رفت

 

منم همان كه غمت را سرود يادت رفت

 

كسي كه مثل تو عاشق نبود, يادت رفت

 

منم, نگاه كن آيا به خاطرم داري

 

كسي كه عشق به رويت گشود يادت رفت

 

هر آنچه در پس چشمان خسته ام گم بود

 

ببين هميشه به نام تو بود يادت رفت

 

ميان اهل محل رسم من و تو, اين بود

 

زلال و ساده همانند رود يادت رفت

 

تو عاشقي شده بودي بزرگ و سر در گم

 

چو سيب سرخ تمام وجود يادت رفت

 

ببين چگونه زمان از كنار ما رد شد

 

خلاصه, سيب, خدا, ها!, چه زود يادت رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:34  توسط h.m  | 

صبر كن چشم دلم نيل شود مي آيم

 

 

صبر كن چشم دلم نيل شود مي آيم

 

شعر من حضرت هابيل شود مي آيم

 

سر زمين دلتان بتكده شد, پس حالا

 

آسمان غرق ابابيل شود, مي آيم

 

قوم شاعر, همه ايمان به غزلها دادند

 

صبر كن دفترم انجيل شود مي آيم

 

قول دادم كه بيايم به خدا حرفي نيست

 

دل به آيينه كه تبديل شود مي آيم

 

مشق مان را همه ثانيه ها خط زده اند

 

دفتر عمر كه تعطيل شود مي آيم

 

فعلا اين شعر مرا كشت فقط يك لحظه

 

صبر كن, قافيه تكميل شود مي آيم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:33  توسط h.m  | 

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

 

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:31  توسط h.m  |